خاطرات بامزه

باسلام ؛
مي خوام امروز يك خاطره اي از عرشيا كوچولو بگم :
عرشيا ماماني سه روزه بود كه شب نمي خوابيد و گريه مي كرد خاله الهام و مامان الهه بيدار بودند و نگران كه چكار كنيم حالت خوب باشه و راحت بخوابي كه يه اتفاقي افتاد شيشه هاي الكل سفيد كه به ناف عرشيا مي زديم با گرايپ ميكسچر كنار هم بود خاله الهام رفت شيشه الكل سفيد را اشتباها برداشت و ريخت توي قاشق و وقتي ماميخواستيم به عرشيا بديم دهنشو سفت مي كرد و نمي خورد خاله الهام هم مي گفت پدرسوخته از بس قنداق خورده ديگه اينو نمي خواد كه يكدفعه من ديدم كه از شيشه اشتباه ريختيم و با اون حال مريض از جا پريدم و دهن عرشيا رو پاك مي كردم خاله الهام هم كه اينقدر ترسيده بود گريه مي كرد من هم پابه پاي خاله الهام گريه مي كردم مامان زهره كه از گريه بيش از حد تو بيدار شد فقط با اخم من و خاله الهام رو نگاه مي كرد باباحاجي و بابا مجيدم بيدار شده بودند ووقتي موضوع رو فهميدند فقط مي خنديدند و مي گفتند كه عرشيا از سه روزگي الكلي شده همان شبانه تو رو به دكتر رسونديم و وقتي ماجرا رو براي دكتر هم تعريف كرديم او هم كلي خنديد و گفت كه عرشيا الكلي و گفت كه جاي نگراني نيست هم اينكه الكل زود مي پرده و هم اينكه حتي يك قطره هم نخورده بودي ولي اون شب؛شب خاطره اي براي همه ما بود و تا مدتها يادآوري مي كرديم .
دوست دارم - مامان الهه


خاطرات بامزه
